گاه و بیگاه
به آواز بلند
گاه و بیگاه به خود می گویم:
- از پس آن همه روزان و شبان
سر به دیوار زدن، نالیدن -
بی طنین است صدا
درشبستان زمان!
گرجز این است، چرا
شهربی زمزمگان
نپذیرفت مرا ؟
من به آواز بلند
بارها گفته ام آن درد
کز درون این همه ویرانم کرد،
چه بود؛
کسی اینجا، هرچند،
داستانم نشنود.
درپس پچ پچ محتاط نسیم
نیست از نعره عصیان خبری؛
دل من
مثل یک صخره عریان
مکمن توفانهاست؛
خورده بس سیلی دشنام و هنوز
همچنان پابرجاست.
گرچه فریاد مرا
ساکنان حرم خاموشی
ازحریم خوش خود می رانند،
وقت آنست دگر
که بگویم سخن ازآنچه گذشت
نه به نجوا، که به آواز بلند.
مهستی بحرینی
1344الی1349
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 20:52 توسط عیسی بابایی (نسینا )
|